سريال گمشدگان روايت چيست؟

 

گمشدگان روايت مردمي است كه از يك سانحه سقوط هواپيما جان سالم به در ميبرند و درست وسط جزيره اي دور افتاده در منطقه اي گرمسير ، تلاش براي رهايي از جزيره را آغاز ميکنند. هر قسمت 42 دقيقه اي اين سريال علاوه بر ماجراي اصلي با فلش بک هايي به زندگي شخصيت ها همراه است و به تدريج مخاطب را با زندگي شخصيت هاي اصلي داستان آشنا مي کند. شخصيت هايي كه تقريبا هر كدام از يك نژاد ، يك طرزتفكر و يك فرهنگ متفاوت هستند. در اين سريال نماينده اي از هر قاره وجود دارد ، از آسيا ، استراليا، آمريكا، اروپا و آفريقا و حتي از قطب هم نماينده اي حضور دارد (خرس قطبي) و شايد يكي از مسائلي كه باعث جذب بي سابقه مخاطب براي اين سريال شده همين نكته باشد. نكته ظريفي كه باعث مي شود تقريبا تمام بينندگان به راحتي با شخصيت ها همزادپنداري كنند.

 

 

.... اما اين فقط شروع ماجرا بود ....

براي اکثر ما

ديدن يک قسمت از سريال گمشدگان مساوي بوده است با

"هفته ها بي خوابي"

 

 اين مجموعه در "اوهايو" فيلم برداري شده

 به علت تعدد هنرپيشگان و لوكيشن خاص

 يکي از پرهزينه ترين سريالهاي تلويزيوني است

 که تا بحال از تلويزيون هاي جهان پخش شده است

 

و تازه نکته جالب اين است که

تا بحال چندين كتاب در مورد محتواي ادبي ، فلسفي ، جامعه‌شناسي و…

اين سريال به چاپ رسيده است

 

تعداد بينندگان "فصل اول" اين سريال

"بجز ما و شما"

تا اين لحظه " 167 ميليون نفر" بوده است

 

حتما باور مي کنيم که در مورد يک سريال آمار وحشتناکي مي باشد!!

 

  غير ممكن است کسي اين سريال را تماشا کند و حاضر نشود كه راجع به بعضي از مسايل مورد بحث در سريال اطلاعاتي کسب کند و سوالاتي برايش پيش نيايد 

 

 

 

 

اين سريال آنچنان فکر انسان را درگير مي کند که اکثر افرادي که سريال را ديده اند

" شبها خواب مي بينند "

که در جزيره همراه با گمشدگان هستند و

به دنبال راهي براي گريز از خطرات موجود مي گردند ...

 

 

 

 

قابل توجه 

  كساني كه سريال تلويزيوني گمشدگان را "دنبال" مي‌كنند 

 

 قطعا شما تئوري‌هايي را در مورد روند كلي داستان و آنچه كه در جزيره مي‌گذرد داشته‌ايد و اين حتي شامل برخي از هنرپيشه‌هاي اين سريال هم مي‌شود اما دليل اينكه هيچ‌كدام از اين تئوري‌ها فراگير نبوده و در عين توضيح برخي رخدادها غيرقابل استناد به نظر مي‌رسند مي‌تواند اين باشد كه نويسندگان اين مجموعه تلويزيوني پرماجرا از همان ابتدا و از سري اول اين سريال ، برنامه‌ريزي دقيقي

براي ثانيه به ثانيه اين سريال داشته‌اند.

كارلتون كوز نويسنده و يكي از تهيه‌كنندگان اين سريال مي‌گويد: ما از همان ابتدا دليل حضور خرس قطبي ، منبع پيام راديويي ، يادداشتي كه ساوير در دست داشت و علت سقوط هواپيما را در نظر داشتيم و تمامي اين دلايل را در نگارش اپيزودهاي اين سريال در نظر گرفتيم. البته زمان افشاي اين دلايل براي ما مشخص نبود و اصلاً مطمئن نبوديم كه بخواهيم همه آنها را به شكل شفاف افشاء كنيم. اما در شرايطي كه نمي‌توانيم تئوري دقيقي را درباره خط سير داستان تعيين كنيم ، شايد وجود برخي نشانه‌ها در قالب كلي داستان بتواند تا حدي به ما كمك كند.

 

 

در بين اين بازماندگان و يا به عبارت بهتر گمشدگان افرادي از ملل مختلف (نيجريه‌اي، كره‌اي، استراليايي، اسكاتلندي، آمريكايي و عراقي) تشكيل مي‌دهند. اين گروه در عين حال كه براي يافتن راهي به منظور ادامه زندگي در كنار يكديگر تلاش مي‌كنند به دقت رفتار هم را زير نظر دارند و وجود حس عدم اطمينان تاكيدي بر لزوم انتخاب يك رهبر در بين آنهاست اما به محض قبول شرايط جديد در جزيره، بازماندگان مورد حمله قرار مي‌گيرند. اين حملات از يك‌سو توسط يك موجود نامريي (هيولايي به شكل دود) در مكانهاي غيرقابل پيش‌بيني صورت مي‌گيرد. در كنار آن برخي حملات نيز توسط حيواناتي است كه از لحاظ جانورشناسي نبايد در اين جزيره باشند.

 

 

 

در كنار اين حملات يك نفوذي به نام  (ايتان) در بين بازماندگان شناسايي مي‌شود و پس از آن همه با ديده شك و ترديد به هم نگاه مي‌كنند و حتي در مواردي اقدام به شكنجه يكديگر مي‌كنند تا از هويت حقيقي هم مطلع شوند. تلاشهاي بازماندگان براي ارتباط با دنياي خارج به دفعات ناكام مي‌ماند.

 

 ستون دودي كه توسط يكي از ساكنان جزيره (دانيل) ايجاد شده به اشتباه تهديدي براي يك حمله بزرگ تلقي مي‌شود اما حمله واقعي اندكي بعد رخ مي‌دهد. در اين ميان عده‌اي از بازماندگان در درگيري كشته مي‌شوند و برخي نيز در حين كمك به ديگران آسيب مي‌بينند ، اما دشمنان اصلي اين گروه، ديگران (Others) هستند كه در چند مرحله تعدادي از بچه‌ها و بزرگسالان را مي‌ربايند و در اين ميان از يكي از بازماندگان به عنوان عنصر جديد نفوذي استفاده مي‌كنند و حتي او را مجبور به قتل دو تن از بازماندگان مي‌كنند.

 

در همين حال شبكه‌اي از تأسيسات زيرزميني در جزيره كشف مي‌شود كه امكانات بازماندگان را براي ادامه زندگي به نحو قابل توجهي افزايش مي‌دهد اما اين شرايط جديد موجب افزايش درگيريها بين بازماندگان مي‌شود و در مقاطع مختلف شاهد تلاش آنها براي مسموم كردن يكديگر ، سرقت اموال و انتقام‌جويي هستيم.

 

 

 

 

حملات «ديگران» و آشفتگي در بين بازماندگان باعث تغيير ديدگاه برخي از آنها نسبت به مسائل مهم شده است. براي مثال ديد جك نسبت به زندگي و جان لاك نسبت به سرنوشت كاملاً در جزيره متحول مي‌شود و حتي نفرات اصلي بازماندگان به هنگام اسارت در پايگاه ديگران از زبان سردسته آنها (بن) مي‌شنود كه ديگران به واقع انسانهاي خوبي هستند.

 

 

 

 

 

 

و اما نقد و جمع آوري برخي از نظرات بينندگان اين شاهكار

 

 

مقدمه: برای ما که به دیدن سریال‌های با سوژه‌های تکراری
و سطحی عادت داریم و شاهد سریال‌هایی هستیم که از دست دادن حتی چند قسمت از آنها،
موجب تأسف یا عقب افتادن از داستان سریال نمی‌شود، سریال لاست پدیده‌ای است
شگفت‌انگیز!، سریالی که هم می‌تواند دوست‌داران سریال‌های حادثه‌ای را راضی کند و
هم کسانی را که دوست‌دار ژانر علمی- تخیلی هستند و در این میان و با دیدن فصل‌های
مختلف این سریال کم کم متوجه خواهید شد که می‌توانید تعبیرات و تفسیرهای فلسفی را
هم از این سریال داشته باشید

 

 

هفته‌نامه شهروند در آخرین شماره خود ۶ صفحه را
به مرور سریال گمشدگان اختصاص داده بود. توجه شما
را به یکی از این مقالات جالب جلب می‌کنم::

یکى از بهترین خصوصیات سریال «گم شدگان» در این است
که بیننده‌اش را ساعت‌ها درگیر خود مى‌کند. شاید این اتفاق براى ما افتاده که آن را
به صورت سریال و هفته‌اى یک بار دنبال نکرده‌ایم. اما تعداد سایت‌ها و هواخواهان
سریال و حواشى‌اش آن قدر هست که متوجه تأثیر آن براى تمامى مخاطبان‌اش بشویم،
حواشى‌اى که اگر سریال را هفتگى دنبال کنید، بسیار از آن لذت خواهید برد، نکته‌اى
که در قسمت پیشین فاش شده و حالا همه درباره آن حرف مى‌زنند و شما هم مى‌توانید
جزئى از این خیل عظیم نظر دهید و این احساس مشارکتى است بسیارلذت‌بخش. «بازماندگان»
به ازاى هر گره‌اى که از خیل معماهایش مى‌گشاید، چندین گره دیگر به آن مى‌افزاید و
خلق همین دنیاى کامل و سراسر رازآلود، تلاش جمعى هواخواهانش برای گفتگو و حل کردن
معماهایش آن را واقعا به یکى از بهترین سریال‌هاى تاریخ تلویزیون آمریکا بدل کرده
که حقیقتا نه «خاندان سوپرانو»، نه «سه متر زیر زمین»، نه «شهر و رابطه»، نه «حرف
لام» و نه حتى سریال سطحى و حادثه‌اى اما خوش‌ساخت «۲۴» به گرد پاى آن نمى‌رسند.
مى‌توان بسمیارى از این نکته‌ها و معماها را ندید، این که فونت فروشگاهى در یک
سکانس دوبار تغییرکند، یا ساعت پشت سرفلان شخصیت در یک سکانس به طور نامرتب جلو عقب برود، تابلوى نقاشى روى دیوار شبیه فلان شخصیت باشد و… مى‌توان این‌ها را ندید و
ندانست تمام رفتارهاى جان لاک بر اساس آراى جان لاک فیلسوف طراحى شده یا همین طور دزموند هیوم بر اساس دیوید هیوم، یا ارجاعات آشکار کتاب مقدس را نفهمید یا
ارجاع ادبى آشکارتر را و شخصیت «سایر» و حرف زدن‌اش و قرابت‌اش با بافت جامعه
آمریکایى، اما باز هم از آن لذت وافر بود.

 

 

 

 

اين عكس متعلق به "جك" است كه يه دكتره و با گذشته اي هيجان انگيز كه در طي سريال مي بينيد

 

 

گم شدگان  را چه ساده ببینید چه پيچيده باز هم از آن لذت خواهید برد

چرا که موقعیتى خلق مى‌کند که تمام انسانها خواهان تجربه‌اش هستند

 

 

 گم شدن و فراموش کردن زندگى پیشین، که می‌تواند شامل تغییر هویت،
فراموشى خطاهاى گذشته و آغاز کردنى دیگر باشد، این گم شدن تنها مکانى نیست و زمانى
نیز هست: تئورى که در فصل سوم قوت گرفت و اینک مسجل شده است. در «مکانى» عجیب که
هیچ کس از جاى آن مطلع نیست و در «زمانى» که وجود ندارد. چه کسى است که دوست نداشته
باشد بى‌زمان و گذر آن زندگى کند؟

 

 

 

اين هم "جان لاك" است ، مردي پر رمز و راز كه اتافاقاتي برايش مي افتد كه همه ما را متحير مي كند ، حتي خود من هم متحير شدم

 

 

با شروع فصل سوم و برخى نشانه‌هایى که از آغاز در سریال گنجانده شده بود، بسیارى به
فکر نظریه برزخ افتادند، نظریه برزخ با توجه به برخى دیالوگ‌ها نظیر
«تو جهان دیگه مى‌بینمت» (دزموند به جک)، «مهم نیست قبل از این چه کار مى‌کردیم، سه روز پیش همه‌مون مردیم و یه فرصت دیگه مى خوایم.» (جک به کیت) براى مخاطبان مطرح شد و نیز
مرگ آنها که بعد از حل مشکلات شخصیتى‌شان اتفاق مى‌افتاد. اما نظریه در اواسط فصل
سوم ضعیف و در نهایت با قسمت شگفت‌انگیز پایانى مردود شد. هر چند نویسندگان مجموعه
و مجریان طرح این نظریه را از همان ابتدا بى‌اساس مى دانستند. «دیمون لیندلوف» که
از مجریان اصلى طرح است درباره این نظریه گفته بود: «این سریال راجع به آدم‌هایى
است که به طور استعارى در زندگى‌شان گم شده‌اند، همگى سوار یک هواپیما مى‌شوند،
سقوط مى‌کنند و قدم به این جزیره مى‌گذارند و این گونه به طور فیزیکى نیز در کره
زمین گم مى‌شوند. به مجردى که بتوانند به شکل استعارى خود را در زندگى‌شان پیدا
کنند، مى‌توانند دوباره به جهان بیرون قدم بگذارند. زمانى که شما به کل مجموعه نگاه
می‌کنید، این گونه به نظر مى‌رسد. منظور ما در تمام این مدت همین بوده است.»

نظریه زمان نیز از دیگر نظریه‌هایى بود که مطرح شد و البته نویسندگان باز آن را هم
رد کردند، البته آنها تصمیم داشتند همه چیز را رد کنند و عجیب است که بعد از این
انکار قسمت‌هایى ساختند که شخصیت آشکارا در زمان سفر مى‌کرد. نظریه زمان ابتدا در
این حد بود که در این جزیره زمان به شکلى نیوتونى‌اش تجربه نمى‌شود. اما آن چه
اکنون مطرح شده و خلاصه‌ای از آن را در زیر مى‌خوانید، بهترین و کامل‌ترین
نظریه‌ایست که تاکنون راجع به «گم شدگان» مطرح شده
و به بسیارى از سئوالات پاسخ مى‌دهد . این نظریه از ابتداى سال ۱۸۰۰ شروع کرده و تا سال ۲۰۰۴ پیش مى‌آید.

سالى که کشتى «بلک راک» به جزیره مى‌خورد. همان کشتى که جک و کیت و جان و هرلى به رهبرى دانیل داخل‌اش مى‌روند تا دینامیت بیاورند. «بلک راک» یک کشتى حمل برده بوده که
مقادیر زیادى نیز فلزات کانى با خود حمل مى‌کرده است، فلزاتى که به شدت به
جریان‌هاى مغناطیسى حساس بوده‌اند. جزیره نبز داراى همان جریان مغناطیسى قوى‌اى است
که در آخرین قسمت فصل دوم دیدیم، این جریانها کشتى را به سوى خود کشیدند و منجر به
تصادف کشتى با جزیره شدند، کشتى که جریان شدیدى از نیروهاى مغناطیسى را متحمل
مى‌شده، در حین برخوردش با جزیره، حفره‌اى در آن حباب نامرئى که جزیره را احاطه
کرده بود، ایجاد مى‌کند با مختصات «۵ ۲ ۳». همان مختصاتى که خانم دانیل و
همراهان‌اش را به جزیره مى‌رساند و مى‌بینیم آقاى «دانیل فاراداى» در فصل چهارم آن
را نوشته بر کاغذ به خلبان هلى‌کوپتر مى دهد و به او تأکید مى کند که تنها از این
مختصات وارد و خارج شود. بعد از تصادف رهبران «بلک راک» از آن پیاده مى‌شوند، یکی
از آنها «آلوار هانسو» نام دارد و شروع به تحقیق روی نیروهاى مغناطیسى جزیره
مى‌کنند. نوادگان هانسو اوایل قرن بیستم (۱۹۰۰) دارماى ابتدایى را بنیان‌گذارى
مى‌کنند

 

 

 

اينم " ساوير" مردي ........ خودتون ببينيد ميفهميد چه جونوريه

 

 

 دارماى اولیه کار خود را با هدف بهتر کردن نژاد بشر آغاز مى کند (فیلم‌هایى
که در سریال مى بینیم.)، تحقیقى کوچک و ابتدایى که بعدتر به پروژه‌اى عظیم و عجیب
براى بررسى «سرنوشت» بدل مى‌شود. در طول این تحقیقات و با کمک نیروهاى مغناطیسى
جزیره موفق مى‌شوند زمان و مکان را در اختیار خود بگیرند و به این ترتیب در سال
۱۹۶۰ ماشین زمان درست مى‌کنند. از سال ۱۹۶۱ این ماشین قابل استفاده مى‌شود، اما کسى
که داخل آن برود تنها مى‌تواند یک سال عقب برود یعنى زمان راه‌اندازى ماشین. و
هرگاه کسى در زمان عقب برود دیگر نمى‌تواند جلو بیاید، در واقع به زمان
زنجیر مى‌شود و باید آن را دوباره زندگى کند و اگر کسى بیمارى‌اى داشته باشد مثلا درسال
۱۹۶۵، وقتى با ماشین زمان به ۱۹۶۰ باز مى‌گردد دیگر آن بیمارى را ندارد. مؤسسه
دارما ابتدا براى آزمایش این ماشین از حیوانات استفاده کرد، حیواناتى نظیر «خرس
قطبى»
، که با محیط استوایى جزیره غریبه باشند، آنها را در زمان به عقب فرستاد و
عادت‌هاى آنها را تغییر داد تا ببیند آن‌ها مى‌توانند «زنده بمانند.» آنها درست از
همان سیستمى استفاده مى‌کردند که «دانیل فارادى» در سال ۱۹۹۶ با یک موش آن را انجام
مى‌داد (فصل ۴). خرس‌های قطبى توانستند خود را با محیط منطبق کنند و به این ترتیب
توانستند زنده بمانند. ساخت و راه‌اندازى ماشین زمان به خاطر قدرتى که داشت سرى
باقى ماند و حتى بسیارى از محققان خود مؤسسه دارما نیز از وجود آن بى اطلاع بودند.
بعد از خرس‌هاى قطبى نوبت انسان‌ها بود که وارد ماشین زمان شوند. دارما مشتاق بود
بداند آیا انسان‌ها مى‌توانند آینده‌ای را که پیش از این برایشان نوشته شده، تغییر
بدهند. اما این تجربه منتج به شکست شد و آینده افرادى که سوار ماشین مى‌شدند،
تغییرى نکرد.

 

 

 

 

 

 

گزینه بعدى درمان بیمارى بود، شرکت دارما مشتاق بود، ببیند که مى
تواند بیمارى‌ها را درمان کند؟ از این رو ویروسى بین مردان خودش که در جزیره بودند،
پخش کرد و بعد ادعا کرد که درمان آن را یافته و گروهى حاضر شدند براى درمان بیمارى
به مرهم دارما پناه ببرند و سوار ماشین زمان شدند، بى آنکه بدانند ماشین زمان چیست.
آنها به گذشته رفتند و درمان شدند، اما کمى بعد توسط «دود سیاه» یا همان «هیولا»
کشته شدند، چرا که هیولا یک «Physical means» است، یک واسطه فیزیکى که زمان به
واسطه آن خود را تصحیح مى‌کند. به این معنا که اگر قرار باشد فرد در آینده بمیرد،
نمى‌تواند از این سرنوشت فرار کند. دارمایى‌ها براى نخستین بار با این «دود سیاه»
مواجه مى‌شدند، از ماشین زمان ترسیدند و آن عده از بازماندگان از ماشین زمان که
اساسا نیز ویروس را نگرفته بودند، از دارما جدا شدند و دار و دسته کوچکى راه
انداختند و دارمایى‌ها نام «دیگران/دشمن» را بر آنها گذاردند. جیکوب و ریچارد جزو
این دسته بودند.

 

 

 

 

بنجامين ، آقاااااا اين يه جونوريههههههههه كه نگو ... تا نبيني نداني

 

 

1985-1970: مادر بن استخدام دارما شده و به جزیره مى‌آید. او نیز بعد ازچندین سال
کار کردن بر ماشین زمان، تسلیم توانایى‌هاى ماشین مى‌شود. او با ریچارد، رهبر
دیگران ملاقات می‌کند. ریچارد او را از مقاصد دارما مطلع می‌کند . مادر بن به مرور
از دارما متنفر می‌شود، سوار ماشین زمان می شود و پانزده سال به عقب می‌رود، یعنی
زمانی که هنوز به جزیره نیامده است، به سال ۱۹۷۰ و به اورگون. او با راجر ملاقات
می‌کند، با او ازدواج می‌کند و حامله می‌شود، اما مشکلی وجود دارد او در سال ۱۹۸۵
بچه ندارد، زمان بن را جایگزین مادرش می‌کند، بن تجسد مادرش است و همان کینه و میل
به انتقام مادرش را در خود دارد. اندکی بعد از مرگ مادر بن، هوراس از راجر و پسرش
می‌خواهد به جزیره بروند، در واقع هوراس با دارما در ارتباط است و موظف بوده مادر بن
را تحت نظر داشته باشد و بعد از مرگ مادر بن توجه دارما به پسرش جلپ می‌شود و به
جزیره رفتن آنها تنها به خاطر بن و اهمیت اوست، از این رو است که راجر بیچاره تنها
یک کارمند ساده می‌شود.بعد از مدتی بن مادر خود را در جزیره می‌بیند و صدایش را
می‌شنود، این به خاطر این است که مادر بن در سال ۱۹۸۵ زنده بوده است، پس اگر به
خاطر سفر به گذشته تحت هر شرایطی بمیرد، حقیقتا نمرده و «نیم مرده» محسوب می‌شود.
بن پس از مادرش با ریچادر برخورد می‌کند، که درست در همان سن و سالی است که در سال
۲۰۰۴، ریچارد در زمان سفر می‌کند تا تنها بن را مجاب کند که دارما را نابود کند.
چرا که ریچارد مادر بن را می‌شناخته و از ماجرا آگاه است. بن به همراه ریچارد که در
سال ۸۱ دیده تا سال ۲۰۰۷ پیش می‌آید و ۳۷ ساله می‌شود و تصمیم به براندازی دارما
می‌گیرد، به سال ۱۹۶۷ برمی‌گردند، تا دارما را نابود کنند و این اتفاق نیز می‌افتد.
بن خیالش راحت است که تا ۲۰۷ زنده می‌ماند و به همین خاطر در هشت قسمت فصل چهار از
هیچ چیز نمی‌ترسد. بن تا سال ۲۰۰۷ زندگی کرده و در این مدت نه از اوشنیک ۸۱۵ خبری
بوده و نه از سرطانش.

 

 

 

 

سان ،‌ زني كره اي كه با شوهرش در هواپيما است

 

 

1996: بن می‌داند که عوامل دارما در همه جای جهان هستند از جمله پدر پنی، به این
ترتیب تصمیم می‌گیرد که جزیره را برای همیشه مصون نگه دارد، پس با کمک جیکوب و
ریچارد جزیره را در یک لوپ زمانی قرار می‌دهد و به این ترتیب جزیره همواره سال ۱۹۹۶
را تجربه می‌کند
. بن و ریچارد ماشین زمان را از دهلیز ارو به دهلیز سوان منتقل
می‌کنند و میخائیل با ذهن مهندسانه اش ماشین را با قدرت مغناطیسی جزیره که هر ۱۰۸
دقیقه باید تخلیه شود، منطبق می‌کند و به این ترتیب جزیره مدام در سال ۱۹۹۶
می‌ماند، جهان پیش می‌رودو جزیره تکرار می‌کند و تنها راه دستیابی به جزیره همان
مختصات «۵ ۲ ۳» است. جایی بن به ریچارد می‌گوید: «یادته زمانی که تولدها را جشن
می‌گرفتیم.»
پس اگر همواره ۱۹۹۶ باشد دیگر لزومی بر گرفتن جشن تولد نیست.
با ثابت ماندن زمان «سرنوشت» دیگر کاری از پیش نمی‌برد. زمان حامله می‌میرند و در
واقع رحم‌های بسیار سالخورده آنها در اثر ماشین زمان، سفر در آن و تکرار یک سال
توانایی خود را از دست داده‌اند، جیکوب نیز زمانی که می‌خواسته جزیره را در حلقه
زمانی قرار دهند مرده، اما حیات جیکوب تا سال ۲۰۰۷ این امکان را به او می دهد، تا
روحش همچنان در ارتباط با ریچارد و بن بماند. در سال ۲۰۰۴، اوشنیک در جزیره سقوط
می‌کند و مسافران بی‌انکه بدانند به سال ۱۹۹۶ برمی‌گردند، به این ترتیب پدر جک زنده
است، لاک دیگر معلول نیست و رز نیز سرطان ندارد.

- آزمایش دانیل فارادی با توپ در ابتدای فصل چهارم، اثبات اختلاف زمان جزیره و خارج
آن است - بعد از انفجار دهلیز سوان، جزیره شروع به پیش آمدن در زمان می‌کند.
- قواعد ماشین زمان تابع قواعد فیزیکی نیست و تابع قواعد سرنوشت است. سرنوشت از هر
راه ممکنی استفاده می‌کند تا نگذارد شما کاری کنید که آینده را عمیقا تغییر دهید.
-اگر فرزندی نداشته باشید، نمی‌توانید به عقب بروید و فرزندی به دنیا بیاورید.
سرنوشت اجازه نمی‌دهد که حیات جدیدی وارد زندگی شود، مگر آنکه کودک یا مادر را
جایگزین کس دیگری کند - در سفر به گذشته، تنها می توان چیزهایی را تغییر داد که تأثیری بر سرنوشت نداشته باشند، چیزهایی غیرعملی است که بر باورها تأثیر بگذارند، نه بر فعالیت‌های

روزمره. 

 

 

 

 

 

و  پايان