تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

سلام باریکلا


سلام باریکلا

هر کی دنبال مطالب اینجوری و انجوری می گرده دیگه نگرده چون همین جاست

اگر با نظراتتان من را شرمنده کنید سگ درصد باز هم از این داستان ها در این وب خواهید دید


مرد بی جان

احساسی ، کوتاه ، عاشقانه

اولين نيستيم ...!! اما بهترينيم ...!!

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......

لطفا برای خواندن بقیه این متن جذاب به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید

 




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 15:35 توسط جواد| |

اگر با نظراتتان من را شرمنده کنید سگ درصد باز هم از این داستان ها در این وب خواهید دید


 

داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس

داستان عاشقانه

بهاربیست

این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید
برای خواندن این داستان لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید

اولین نیستیم .... اما بهترینیم ....!!
بهاربیست

 منبع وبلاگ آق مجید



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 15:30 توسط جواد| |

 
 
once all the scientists die and go to heaven
They decide to play Hide-n-seek

 

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند
آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند

 

Unfortunately Einstein is the one who has the den
He Is supposed to count up to ۱۰۰
and then start searching

 

متاسفانه انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت.
او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 13:23 توسط جواد| |

همین اول کاری از همه شما دوستان که زیر 16 سال هستین درخواست دارم که در کمال آرامش این صفحه را ترک کرده و به درس و مشق خودتون برسید

 

از بالای 16 ها هم اگه قراره دلخور بشن همین اول عذر خواهی می کنم

نظر ندید !!!!

ندادید!!!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب را بخوان.........




ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 0:52 توسط جواد| |

شما كداميك را سوار مي‌كنيد ؟!

يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...

..........



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 22:57 توسط جواد| |

آيا كسي را ميشناسيد كه شاهد فيلم مراسم خاكسپاري خود باشد و احساس خود را از ديدن احساسات حاضران و حرفهاي آنها بيان كند؟

احتمالاً ويتني كريك بيست و يك ساله، تنها شخص زنده در تمام دنياست كه اين تجربة خارق العاده را پشت سر گذاشته! هر چند، حتي او هنوز هم با گذشت دو سال نميتواند كلمات دقيقي براي بيان عواطف خود در مورد اين ماجراي عجيب پيدا كند، اما او كسي است كه به نوعي از عالم مردگان بازگشته.

يكي از روزهاي تابستان سال گذشته، ويتني كنار پدرش در اتاق نشيمن خانهشان كنترل ويدئو را در دست گرفت و با حسي دوگانه به تماشاي مراسم تدفين خود نشست و آنچه را كه عزيزانش در مورد زندگي كوتاه او گفته بودند، شنيد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 22:25 توسط جواد| |

چهره شناسی فک و فامیل

 - خاله

معناي لغوي: خواهر مادر

معناي استعاره اي: هر زني كه با مادر رابطه ي گرم و صميمي داشته باشد.

نقش سمبليك: يك خانم مهربان و دوست داشتني كه خيلي شبيه مادر است و هميشه براي شما آبنبات و لباس مي خرد.

غذاي مورد علاقه: آش كشك

............


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 23:2 توسط جواد| |

INTERVIEW WITH GOD

گفتگو با خدا

 

I dreamed I had an interview with
god

خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي
داشتم

  ...............................و

...

God asked

خدا گفت

 

So you would like to interview me

پس مي خواهي با من گفتگو کني

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 23:20 توسط جواد| |

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

........

...............

........................

شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 14:40 توسط جواد| |

 فــــرشته‌اي به نام مــــــادر

 

 

برای خواندن داستان به ادامه مطلبیا آرشیو موضوعی رمان   بروید..




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 10:35 توسط جواد| |

 موضوع انشاء؛ تابستان امسال را چطور گذراندید

......////......


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 0:8 توسط جواد| |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............ . پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن!

 

...به ادامه مطلب بورو بخون...





ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 16:8 توسط جواد| |


اثباتي ساده براي وجود خدا !

.................................

راستي ! چرا يافتن خدا براي خيلي از ماها اينقدر دشوار است ؟


شايد جواب اين سوال در اين جمله باشد كه :

زيرا ما بدنبال چيزي هستيم كه هرگز آنرا گم نكرده ايم ...!

.......حتما ادامه مطلب را بخوان حکایت جالبی است .........


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 16:24 توسط جواد| |

داستاني بسيار زيبا و واقعي

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف


همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد

و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت..
.


ادامه مطلب بورو بخون..........



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 16:50 توسط جواد| |


Design By : Night Skin